زين الدين محمود واصفى

26

بدايع الوقايع ( فارسى )

و عاشقان پرملامت مهجور . سلمان را قصيدهء قسميه‌اى است در مدح دلشاد كه جمعى خوض كرده بودند كه سلمان شما را هجو كرده ، در جواب آن واقع شده ؛ [ و آن ] قصيده اين است : زهى كشيده به قصد دل ابروى تو « 1 » كمان * خدنگ غمزهء چشم تو خانه كرده به جان « * » رخ تو لالهء پرآب و تاب گلشن روح * قد تو سرو سرافراز جويبار روان مگر به قصد دل آن هردو لب كنند نزاع * كه بهر صلح درآيد زبان تو به ميان كسى ز سرّ دهانت نمىشود آگاه * سرى به غير زبانت برون نيارد از آن چو خضر خواست كه گويد سخن ز لعل لبت * نخست شست دهان ز آب چشمهء حيوان دهان تنگ تو بر صفحهء رخت ميم است * بياض حلقهء آن ميم رشتهء دندان مسيح لعل تو خضر خطت « 2 » چو ديد ضعيف * مى طهور « 3 » به آب حيات دادش از آن نگار من چه كمانى است سخت ابرويست * در آفتاب رخت قرنهاست مانده چنان « 4 » قيامتى است قدت كآفتاب رويت هست * به قد نيزه و اين از قيامت است نشان

--> ( 1 ) - A : چو . ( 2 ) - A : خضر لبت . ( 3 ) - چنين است A و T . ظهور . ( 4 ) - A : جهان . ( * ) س 5 : كرده‌يجان